چند نکته در باره ی استاد رهنورد زریاب

چند نکته در بارهء استاد رهنورد زریاب

 

 

-          رهنورد زریاب، نویسنده ی برخاسته از دل نسلی است که فکر های خود را، در متن روایت های "پیراهن گلدار"، "گلنار و آیینه" ، "مرد کوهستان" و "مارهای زیر درختان سنجد"، اندیشیده اند.

-          رهنورد زریاب، فریاد گره خورده ی هزاران حنجره ی زخمی در حلقوم تاریخ است. روایت عاشقانه ی شهادت "عطار" است که با دید و درد جاودانه، در گذرگاه زمان، به "آوازی از میان قرنها" بدل می شود.

-          رهنورد زریاب، مضاف بر داستان نویسی، رویکرد اثرگذار در حوزه ی فکر و فرهنگ است؛ "گانترگراس" را می شناسد، "ژاک دریدا" را می فهمد، با "غزالی" و "حافظ" و "مولانای بلخ" هم کوزه و هم کاسه است.

-          با دیدن رهنورد، همیشه به یاد همان "رند بلاکش" حافظ می افتم؛ رندی به تمام معنی شکاک که در کالبد شگافی معنایی مفاهیم و مقوله ها، رندانه شک می کند و با نگاه شالوده شکنانه و فرا مدرنیستی، به ما می فهماند:

"حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو

که کس نکشود و نکشاید به حکمت این معما را"

 

یادت استاد سبزِ سبز باشد و قلمت همیشه جاری!

مهمان و سفرهء وسوسه

مهمان و سفرهء وسوسه

 

گنجشک! از درخت، بيا بانيّت کنند

در فصلِ سردِ صاعقه بارانيّت کنند

شايد برایِ دفعة چندم، بهارِ من

محکومِ فصل هایِ زمستانيّت کنند

امشب بخند گُل که پس از لحظهء سرور

فردا به خاکِ تيره يی ارزانيّت کنند

يوسف! زچاهِ حادثه بيرون شدی اگر

آخر به مصرِ توطئه زندانيّت کنند

آدم! هزار عيد بمان منتظر –که بعد-

در کوچه های واقعه قربانيّت کنند

پرهيز کن زگندم و مگذار در بهشت

بر سفره هایِ وسوسه مهمانيّت کنند.

چند ثانيه باسيب

چند ثانيه باسيب

گُل کرده در ترانهء من رنگ وبويِ سيب

برشاخه هايِ سبزِ تکامل نمويِ سيب

اينجابه بزمِ شاخه و آنجا به جشن گُل

در هر کُجاست  زمزمهء گفت و گويِ سيب

دل کودکيست,  دير نشسته به انتظار

با چشم هايِ تشنهء خود روبه رويِ سيب

ليکن هزار حيف که با وحشتِ عجيب

دشنه به دست مي نگرد او به سويِ سيب

مردم! خجالتم که در خلوتِ غريب

برباد شد به دست شما آبرويِ سيب

شاعر ببر هاي"تاميل"

شاعر ببر هاي"تاميل"

منبع مجلهء گونگهت

برگردان:  جاويد فرهاد

نيمه شب، هنگامي که "سنيل هورالکه بات" چريک ببر هاي آزادي بخش" تاميل" را، زندانبانان شهر مرکزي "کلمبو" به اعدامگاه مي بردند، سکوت  مرگباري  بر دهليز هاي  زندان حکمفرما بود. صداي قلاده هاي زنجير که بر دست و پاي وي سنگيني مي کرد،  خواب زندانيان را مي آشفت. اکثر زندانيان- به ويژه هم پيمانان سُنيل – فکرمي کردند که او را براي باز پرسي مي برند. از اين  روبسياري از ببرهاي زنداني " نگران آن  بودند که مبادا وي در جريان تحقيقات و در اثر شکنجهء زندانبانان، از آنان نام ببرد.

اما اين طور نبود وقتي صبح شد، او به سلولش برنگشت و حلق آويز شد.

"سنيل هورالکه بات" به حيث شاعر ترانه هاي انقلابي و مبارز آزادي بخش در ميان همر زمانش شهرت دارد. يک روز بعد از اعدامش وقتي بقچهء کالايش را به خانواده اش مي سپردند، اين شعر  را از ميان لوازم و اجناسش پيدا کردند:

 

نميدانم چه بنويسم؟

نميدانم چه بنويسم؟

(و ميدانم کسي هر گز نخواهد خواند فردا خاطراتم را)

سُنبل است نام من ياران!

چريکِ ببرهايِ نسلِ تاميلم،

-کنون زنداني دژخيمهاي وحشي قدرت-

سلولم سردو تاريک است

و اينجا، اين طرف، هر سو

سوراخ رخنه هاي نور باريک است.

سراسر در اُتاقم بوي ادرار است

اجاق چشمهايم کور وخاموش است

وپشتِ اين اُتاقِ من

نگهبانانِ  خواب آلود بيدار اند

***

نميدانم چه بنويسم؟

پريشب خواب  مي ديدم زنم را با کسي در بسترم آرام خوابيده

وتنها دختر معصوم من "پونه"

-براي آن عروسکهاي شيرينش

سرودِ باز گشتي از پدر مي خواند.

نميدانم چه بنويسم؟

فقط از دخترم يا از زنم، يا هق هقِ

                                         گريه...

ولي شرم است زيرا من

چريکِ ببر هايِ نسلِ "تاميلم".

یک قصه از معصومه، چند قصه از عذرا

عذرا بخند گرچه تبسم ندیده ای

معصومه را به فصل تهاجم ندیده ای

او را که روسری همرنگ عشق داشت

در ازدحام نفرت مردم ندیده ای

عذرا دلم گرفت، ولی عاقبت بگو

او را برای دفعه ی چندم ندیده ای

حتی حضور عطر تنش را بروی آب

در سرزمین شالی و گندم ندیده ای

عذرا رفیق شعر و خیالات هر شبم

حسی میان نبض ترنم ندیده ای

.....

عذرا سکوت کرد ولی از غمش نگفت

از لحظه های غصه و از ماتمش نگفت

عذرا پس از سکوت دو سه تا سوال کرد

بغضش کفید و قصه ی یک شرح حال کرد:

معصومه در مسیر تهاجم هلاک شد

یک شب کنار خاطره اش خفت و خاک شد

بارید در کویر و دو مصراع آب شد

مفهوم پر طراوت یک شعر ناب شد

معصومه تا که رفت دل یک غزل گرفت

خورشید نعش خسته ی او را بغل گرفت

معصومه وقتی رفت زمستان رسید و باز

گل را تب فسردن فصل اچل گرفت

یادش بخیر زمزمه ی شاعرانه بود

آرایش سخن، غزل عاشقانه بود

......

عذرا سخن نگفت دلش از ازل گرفت

با دست زانوان خودش را بغل گرفت

تنها نشست با خود و بسیار گریه کرد

در لابه لای کوچه پندار گریه کرد

تصویر یادهای خودش را شکست و رفت

بر قاب عکس خالی دیوار گریه کرد

بر روی مبل خیالات خود لمید

در روبه روی آینه بسیار گریه کرد

با کوچه با درخت خداحافظی نمود

در انتهای لحظه ی دیدار گریه کرد

......

بودا پرست گشت و خودش را مرور کرد

از کوچه های شهر"بنارس" عبور کرد

بر دست کاهنان خطاکار مهره شد

با دختران معبد" بنگال" جوره شد

از چشمه های سرگم "پتیاله" آب خورد

در هند گیسوان غزل پیچ و تاب خورد

عذرا درون خانه ی خود پیر هم نشد

حتی برای دهکده تفسیر هم نشد

عذرا دلش گرفت به سمت جنوب رفت

در امتداد جاده ی  تنگ غروب رفت

غم های بیکرانه ی خود را شمار کرد

عذرا درون خلوت خود انتحار کرد