سه شعراز جاوید فرهاد
با تو از درد همین خامه نمی گویم هیچ
دم مگیرید که امشب نفس تازه ی ماست
در ببندید، بلا در پس دروازه ی ماست
در دل ظلمت شب تیر و خدنگم به کجاست؟
دزد در بیشه فروخفته تفنگم به کجاست؟
راه پرپیچ و سفرنامه عجب ننگین است
رهرو گمشده را درد سفر سنگین است
جاده صعب است کسی هیچ به یکجا نرسد
ترسم این رهرو پامانده به فردا نرسد
ظلمتی هست در این بیشه چراغی باید
و از آن رهرو گمگشته سراغی باید
+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن ۱۳۸۶ ساعت 10:50 توسط جاوید فرهاد
|