گپی در باره ی «تُنک خیالی» بیدل

گپی در باره ی «تُنک خیالی» بیدل

«تنک خیالی»(نازک خیالی شاعرانه) ازویژه گی های مهم سخنوران« دبستان هندی» است.

 تنک خیالی به تعبیری بیان ظر افت های شاعرانه درظرف زبان است که با رویکرد «حس آمیزی» درشعرشکل می گیرد ومخاطب را دچارشگفتی کرده ،مجاب می سازد. 

کاربرد روش تنک خیالی های شاعرانه افزون بر دبستبان هندی ،دردبستان های دیگرمانند: خراسانی وعراقی نیزوجود دارد؛اما زمینه ی به کارگیری آن درکارشاعران دبستان هندی - باتوجه برویژه گی هایی که مربوط به این دبستان است- بیشتر دیده می شود

افزون برآرایش های لفظی وصنعت های بدیعی  دیگر در شعر،«تنک خیالی» درصنعت های ادبی «ارسال المثل»،«مدعا مثل»،«ایهام »،«ابهام» ودرایجادرابطه های دال- مدلولی مصرع ها بیشتر کاربرد دارد.

به گونه ی مثال "تنک خیالی"درفرایندرابطه های دال- مدلولی مصرع ها ازلحاظ مفهوم دریک بیت،این گونه شکل می گیرد:

" قدردانی دربساط امتیازدهر نیست

ورنه من درمکتب بی دانشی علامه ام"

ویا:

"یک روز صرف بستن دل شد به این وآن  

روزدگرُ به کندن دل زین وآن گذشت"

که درمصرع نخست،شاعر به بیان «دال»  ودرمصرع پایین به ارایه «مدلول» می پردازد.

ادامه نوشته

از هوش بهره نیست کسی را که مست نیست...

از هوش بهره نیست کسی را که مست نیست...

"جمعیت حواس در آغوش بی خودی ست

از هوش بهره نیست کسی را که مست نیست"

تعبیر" جمعیت حواس " می تواند اشاره به مجموع حواس یا حواس چندگانه ی آدمی باشد،مانند: حواس بینایی، چشایی، شنیداری،بویایی و لمس کردن (لامسه ). بیدل با توجه به این می گوید: مجموع ی حواس در آغوش ( اشاره به جایگاه) بی خودی است؛یعنی جایش درعالم بی خودی است.

 " بی خودی " ازدید بیدل ،به معنای عالم نا خودآگاهی مطلق و بیرون شدن از پوسته ی " خود " و فرو رفتن در لایه ی " بی خودی " به تعبیر سوریالیستی آن است. این عالم " بی خودی " به معنای از خود کاستن "عقل قاصر" و رفتن به وادی "بی خودی عشق" است؛ زیرا عشق (بی خودی) پدید ه یی است که با توجه به جدال تاریخی اش با "عقل" ، عالم "خود" ( عقل ) را منتفی می کند و آدمی را از این وادی خود ، به جغرافیای نا محدود " بی خودی " ؛ یعنی "عشق" می کشاند و "وجود آدمی را از عشق می رساند به کمال" و او را از هر عیب و نقصی مبرا می سازد. (وجود آدمی از عشق می رسد به کمال + گر این کمال نداری، کمال نقصان است)

 شرح روشن مصرع نخست این است که مجموعه ی حواس آدمی در عالم "بی خودی" است، نه در عالم "خودی" ( و این خودی جدا از بحث خودی مساوی به خودشناسی است.)

ادامه نوشته

سه توجیه از سه بیت بیدل

سه توجیه از سه بیت بیدل 

پیش نوشت:

"بیدل"،شاعریست کلیشه زدا که در کاربرد قرینه های مفهومی در یک بیت (وسپس در ساختار مجموعی ابیات)  رابطه های متعارف ودال- مدلولی واژه ها را برهم می زندو با روش ویژه ی خودش، قرینه های مفهومی ورابطه های موضوعی را شکل می دهد.

این روش کلیشه زدایی متعارف وبرهم زدن رابطه های دال- مدلولی واژه ها، چیزیست که چهره ی این "ابرشاعر" زبان پارسی را نه تنها از هم نسلانش؛بلکه ازشاعران پیش از او وپس از وی نیز، برجسته ومتمایز می سازد.

ازویژه گی های مهم زبان شعر بیدل در روش کلیشه زدایی وبرهم زدن رابطه های متعارف دربیان، یکی هم بخشیدن حس وزنده گی شاعرانه ودادن نوعی حیات برای واژه ها، اصطلاحات وپدیده های بی جان است: 

"نسیم شانه کند، زلف موج دریا را 

غبار سرمه دهد، چشم کوه وصحرا را"

"نسیم" در مصرع نخست،به یک پدیده ی جاندار ومتحرک تشبیه شده که " زلف موج دریا را شانه می کند".

"شانه کردن" به دست نسیم، نوعی حیات بخشی به ماهیت نسیم، باتوجه به صفت "جاری بودن"آن است که بیدل در تخییل شاعرانه اش به آن (نسیم) زنده گی داده وپویایی نسیم را زیبا توجیه کرده است. 

در مصرع دوم نیز،" غبار" پدیده یی است جاندار که به "چشم کوه وصحرا سرمه" می دهد. بی تردید این فرایند "سرمه دهی غبار به چشم کوه وصحرا" همان نگاه زنده ی "بیدل" به اشیا- ویا به گونه یی – زنده گی دادن به پدیده های غیر جانداراست.

ادامه نوشته