احمد ظاهر ؛خاطره ی نشسته بربلندای عاطفه ها
احمد ظاهر ؛خاطره ی نشسته بربلندای عاطفه ها
" پشت این پنجره یک نا معلوم،
نگران من وتوست" (فروغ فرخزاد)
سی ویک سال پیش (24 جوزا سال 1358خورشیدی ) همان نامعلوم (مرگ)، تمام نگرانی هایش را در بریدن شیرازه ی زنده گی "احمد ظاهر" خلاصه کرد.
دژخیم مرگ با پنجه های خونین، گلوی هنرمندی را فشرد که "زنده گی " و"آزاده گی" را سرود میکرد و"بنده گی" وکرنش در برابر ارباب زور وزرو تزویر"رانفی:
"زنده گی آخر سراید، بنده گی در کارنیست
بنده گی گرشرط باشد، زنده گی در کارنیست"
ویژه گی هنر احمد ظاهر، افزون برموارددیگر، درهمه پذیری علاقمندان آوازش نهفته بود؛زیرا همه باشنیدن صدای افسونگرش،عاشقانه دوستش داشتند وعاشقانه ازش ستایش می کردند.
عجب اعجوبه ای بوداین احمدظاهر!
وقتی با حنجره ی جادویی اش به زمزمه می پرداخت، احساس جوشانی را در وجود برمی انگیخت وبا تمام حضور،"ترانه هایش را جانشین " جان جان" می نمود؛ وبا چاشنی عشق، عاشقانه می سرود و با"لی" عاطفه و"تال" احساس، عشق را در وجود آدم" سر" می کرد.
عنصر بارز در آوازاحمد ظاهر، همانا برانگیزی عواطف شنونده بود، از همنیروست که به تناسب هر هنرمندی، او رقم درشت علاقمندان به هنرش را داراست؛ زیرا احمد ظاهر خاطره ی همیشه نشسته بربلندای عاطفه هاست. هر عاطفه یی ،خاطره یی در خود دارد ؛ولی احمد ظاهر خاطره یی است که بربلندای همه یی عاطفه ها قرار دارد.
نبود احمد ظاهر، عزایی است بزرگ و فاجعه یی است جبران ناپذیر؛ اما یادش درفشی است افراشته برسکوی لحظه ها و خاطره ها که گرامی باد وهمشیه برافراشته.