دیشب عجیب بود به فردا رسیدنت

از شاخه های سبز ترنم پریدنت

رفتی و قطره قطره ندیدی تو عاقبت

با شبنم بلند تغزل چکیدنت

حتی برای عالم و آدم شگفت بود

بر سنگفرش سخت کدورت دویدنت

آری هنوز، یاد من هرگز نمی رود

گنجشک های زمزمه را پر بریدنت

برگرد از سکوت که فردا مجال نیست

بستر برای فرصت چندم کشیدنت

تا اینکه عشق هست، ضرورت نمی شود

پیراهن از مغازه نفرت خریدنت