میهمان چشمها

 

نگاهت با نگاهم همزبان کن

دوچشمت را برایم میزبان کن

شبی با سفره ی از حرف هایم

مرا در چشمهایت میهمان کن

 

تنها

 

دلش تنها ولی دور از گزند است

به دستش استکان چای و قند است

درآن خلوتسرای تار بدرود

صدایش مثل تنهایی بلند است