پنج نکته، درباره ی پنج بیت بیدل

 

 

فهم معنی ابیات بیدل، از دشوار ترین موارد، در شعر بیدل است؛ زیرا ارائه ی مفهوم ذات باورانه و بیرون کشیدن مغز معنایی بیت، مستلزم آگاهی مخاطب از ویژه گی های تبارشناسانه ی شعر این شاعر عارف است؛ اما بدون تردید، ذوق کالبد شگافی معنایی در شعر بیدل، جذبه یی است که ناخودآگاه سلیقه ی مخاطب را به سوی خود می کشاند تا آدم در این سرابستان توهم -دست کم- از تصور چیزی در جغرافیای فکر، اندکی از تشنه گیش کم کند.

با توجه به همین نیاز است که پنج پاره، از بدنه ی پنج غزل بیدل را گزینش کردیم تا درباره ی آن، چیزهایی بنویسیم:

 

پاره ی نخست:

"در عالم تجرد، یارب چه وانماییم

او صد جمال جاوید، ما یک نقاب مطلق"

 

"عالم تجرد" به تعبیر بیدل: عالم جدا مانده گی روح از بدنه ی اصلی آن است. بدنه ی اصلی روح، جوهر اصلی است که روح آدمی، باید به آن وصل گردد. بدنه ی اصلی، چیزی جز "جوهر مطلق" (خداوند) نیست. به تعبیر دیگر: عالم تجرد، به معنی برزخی به نام "دنیای مادی"  است که روح با توجه به فلسفه ی برگشتش به اصل جوهر مطلق، چند روزی برای آزمون نفس، در آن زندانیست.

با استناد بر این پنداشت، بیدل می افزاید: در عالم تجرد، خدایا چه چیزی می تواند نمایانده شود؛ زیرا او صد جمال جاودان در خود دارد؛ در حالی که ما چیزی جز یک نقاب مطلق (چارچوب جسمی) بیش نیستیم. عدد "صد" در این رویکرد معنایی، با توجه به رقم "مبالغه" در بیت آورده شده و "صد جمال جاوید" به معنی کسی که دارای حسن و زیبایی فراوان و جاودان در ذات خود است. در یک رویکرد معنایی دیگر، اشاره به "نقاب مطلق"، می تواند به معنی نقابی باشد که در این هستی مادی، بر روی روح آدمی کشیده شده و روح از ناگزیری و اجبار، در محدوده ی این نقاب مطلق، محصور و زندانی است.

 

پاره ی دوم:

"لخت جگری بر سر هر اشک فشاندم

حق نمک گریه ادا شد، چه به جا شد"

 

رقت عاطفه  در این بیت بیدل، بسیار جا افتاده و با توجه به قرینه ی مفهومی شکل گرفته است: واژه ی "لخت" به معنای "پاره" (نکته) آورده شده و از ترکیب آن "لخت جگر" (پاره ی جگر) ساخته شده است. بیدل در کاربرد "حق نمک" و به کارگیری واژه ی "ادا" (به جا آوردن) از یک رویکرد عامیانه، قشنگ استفاده کرده است. "حق نمک ادا کردن" در فرهنگ رایج مردم، به معنی پاس داشتن و دین به جا آوردن است. بر بنیاد همین پنداشت، بیدل می گوید: هنگامی که هر قطره اشک از چشمانم فرود آمد، برای ادا کردن حق نمک گریه، پاره جگری بر سر هر قطره ی آن ریختم، تا فرض من در برابر گریه ادا شود.

 

پاره ی سوم:

"ز درشتیی مزاجت، نیّم ای رقیب غافل

اگر ارمغان فرستم، به تو سنگ می فرستم"

 

واژه ی "رقیب" در شعر پارسی به معنی "رقابت کننده" و تلویحاً به معنی "حریف" و "دشمن" نیز آمده است. با توجه به همین رویکرد معنایی منفی در واژه ی رقیب است که بیدل صفت "درشتیی مزاج" را به رقیب نسبت می دهد و می گوید: من از درشتیی مزاجت ای رقیب (رقیب عشق) غافل نیستم و روزی اگر قرار شد، برایت هدیه ی بفرستم، آن هدیه، جز سنگ (با توجه به درشتیی مزاجت) نخواهد بود؛ زیرا هدیه ی مزاج درشت رقیب، چیزی جز سنگ را نمی طلبد.

افزون بر ویژه گی های معنایی در این بیت، فراهم سازی زمینه ی قرینه های مفهومی مانند نسبت دادن درشتیی مزاج به رقیب و آوردن واژه ی سنگ، که نمادی از سختی، درشتی و خشونت در این بیت است به رقیب (آن هم به نام ارمغان،، از مهمترین گذاره های مفهومی، در فرایند قرینه سازی است.

 

پاره ی چهارم:

"به صورت "بیدلم"؛ اما به معنی

بود چون اشک سر تا پای ما دل"

 

در این بیت پارادوکسی (تضاد) زیبایی در کاربُرد واژه های "بیدل" و "دل" (به معنی آدمی دارای دل و بدون دل) نهفته است که شاعر با آوردن اصطلاحات "صورت" و "معنی"، گره این پارادوکسی به گونه ی شاعرانه باز کرده است. او می نگارد: در عالم صورت (ظاهر) من بیدلم؛ ولی در عالم معنی (باطن) مانند اشک سر تا پای من "دل" است. افزون بر این که در این رویکرد معنایی، بیدل به رابطه ی همآهنگ میان "معنی و صورت" اشاره می کند، منشاء و سرچشمه ی اصلی اشک را دل می داند؛ زیرا همین رقت قلب (دل) است که در حالت تأثر یا شادی، اشک از وی پدید می آید و خاستگاه اصلی آن دل است؛ پس بیدل در عالم معنی، مانند اشک، سراپا دل می شود؛ با آن که در عالم صورت، چیزی جز بیدل (به مفهوم بی – دل) نیست.

 

پاره ی پنجم:

"بر انگشت عصا هر دم اشارت می کند پیری

که مرگ اینجاست، یا اینجاست، یا اینجاست یا اینجاست"

 

من باز آفرینی این گونه تصویر ها را در ابیات بیدل، "ابیات تابلویی" می نامم؛ زیرا جمع بندی واژه ها در یک ردیف موضوعی، همانند ترکیب رنگ های اثر گذار، برای بیان یک مفهوم روشن در یک تابلو است. مبتنی بر همین برداشت، بیدل از شمار شاعرانیست که در باز آفرینی این روش در شعر، اثرمند عمل کرده است و در بسیاری از ابیات و برخی از غزل های این شاعر، به کارگیری این روش محسوس است.

 "عصا" در این بیت، به "انگشت پیری" تشبیه شده و این انگشت در مشت پیری است که با هر حرکت، وقتی از زمین در هنگام راه رفتن بلند می شود و دوباره فرود می آید، همین فرود آمدن و اتکای عصا بر صفحه ی زمین، تلویحاً اشاره به حضور مرگ، در هر قدمی انسان دارد.

همین اشاره ی انگشت عصا در هر نقطه ی معین زمین در هنگام پیری، خبر از مرگ زودرس می دهد که آدمی باید به هوای نفس دل نبندد؛ زیرا مرگ به گونه ی نا آگاهانه، در هر قدم با اوست و شاید هم اینجاست، یا اینجاست، یا اینجاست، یا اینجاست... .