شعر، عنصر فرا زمانیست
شعر، عنصر فرا زمانیست
شعر برایند عاطفی زبان، در فرایند زمان است. یعنی زمان به یک تعبیر نیمه ی از حیات واقعی شعر است که رابطه ی انداموار با هویت شعر و مقوله ی "شعریت" دارد. اندیشه، احساس، عاطفه، تخیل و در کلیت "محتوا" و "شکل" به نحوی وابسته به زمان است و زمان به عنوان سازنده ترین عنصر، شکل دهنده ی اجزای آن؛ اما مهمترین موضوع مورد بحث در این نبشته، همانا طرح مسأله ی فرازمانی بودن شعر و فرازمانی اندیشیدن شاعر است که به منظور ورود به بحث، به اصل مسأله، توجیهی از مقوله ی فرازمانی بودن شعر، ارائه می گردد:
الف- عنصر فرازمانی در شعر چیست؟
ب- کدام شعر ها فرازمانی اند؟
الف- عنصر فرازمانی در شعرچیست؟
عنصر فرازمانی، فراتر رفتن از زمان و فرا اندیشی شاعر از زمان است. به تعبیر دیگر: شکستاندن قید و بست زمانی، از دست و پای شعر و باز آفرینی یک زمان جدید( نه به معنای تقویمی آن، بل به معنای آفرینش نوعی فضای جدید، برای باز تاب حادثه) به کمک تخیل و القای آن در ذهن خواننده یا شنونده است.
شعرهای فرازمانی، بیشتر بانوعی گسترده گی اندیشه و وسعت محتوا ارائه می گردند وجهان بینی شاعر، بیشتر در آن زمینه، دربرگیرنده ی مفهوم و موضوع گسترده است؛ اما این گسترده گرایی، به معنای کلی گویی شاعر، از مفاهیم و پیدیده هانیست؛ بلکه موضوعش جمعی و دردش، درد مشترک است، مانند سخن گفتن و اندیشیدن در باب مفاهیم جمعی، مثل: مرگ، زنده گی، عشق، فقر، دوری و صدها مسأله ی مشترک دیگر، میان انسان ها. به گونه ی مثال، وقتی "شاملو"، تصویر تلخی از زنده گی ارائه می کند:
"آدم ها و بویناکی دنیاهاشان
یکسر
دوزخی است، درکتابی
که من آن را
لغت به لغت
از بر کرده ام
تا راز بلند انزوارا
دریابم
راز عمیق چاه را
از ابتذال عطش"
این درک "شاملو" و توجیه این گونه پنداشت، ارائه ی یک مفهوم همه پذیر از مفهوم واقعی ابتذال است که مردم، نام "زنده گی " به آن داده اند؛ مردمی که بویناکی دنیا های شان، دوزخی است، درکتابی به نام هستی انسان که شاملو، باشناخت ژرف، تمام واژه های این دوزخ را در ذهنش، از برکرده است.
این شعر، باوصف آن که باز گوکننده وبازتاب دهنده ی زمان مشخص و پلشتی های یکدوره ی معین، (ازنظر تقویمی ) است؛ اما بیشتر ماهیت فرازمانی دارد، یعنی قدرت و ارزش توجیه و تعمیم از لحاظ بافت مضمون و بعد پرداخت آن، در مفهوم زمانی و بعد فرازمانی را، داراست. اگر مفهوم این شعر زمینه ی تعمیم بخشی وتوجیه پذیری در هر مرحله یی از زمان و فراتر از زمان را، نمی داشت، شعر عنصر فرازمانی را، باخود نداشت وپس از طی شدن زمانش، به زباله دان تاریخ می افتاد
بافت مفاهیم مشترک جمعی، به معنای افاده ی بیان سست و حرف زدن از موضوعات پیش پاافتاده نیست. درست است که مفاهیمی مثل مرگ، زنده گی، عشق، اندوه و.... مفاهیم متعارف- و تاحدی قابل در ک- برای آدم هااست؛ اما توجیه تک تک آدم ها از این مفاهیم و نحوه ی برداشت و بعد توجیه آنها از این موارد و مفاهیم، فرق دارد: مثلاً شاید شاعری مرگ را، پدیده ی پایان برای حرکت معیاری انسان، درجاده ای از حیات بداند وشاید هم شاعر دیگری، مثل حضرت "مولانا جلال الدین محمد بلخی"، مرگ را زمینه ی حرکت و برگشت به آن اصل موعود، پندارد:
"بمیرید، بمیرید از این مرگ نترسید
چو از مرگ نترسید همه روح پذیرید"
"نزار قبانی"، شاعر معاصر عرب، وقتی از مفهوم کلی عشق سخن می گوید، به روشنی، در می آبیم که از روزنه ی دریافت و پنداشت ویژه ی خود، سخن می گوید:
"تو!
بر کاغذ سپید
دراز می کشی
می خوابی
یاد داشت هایم را
مرتب می کنی
حروفم را درست می چینی
و اشتباهم را تصحیح می کنی.
پس چطور
به مردم بگویم
که شاعر منم
و حال آن که
تویی که می سرایی؟
عشق
این است
که مردم
ما را باهم اشتباه بگیرند"
از دید "قبانی"، عشق در هر مرحله یی از حیات، باانسان است؛ در کاغذ سپید، در یاد داشت ها و کتاب هایش، در اندیشه، عاطفه، احساس وخیالاتش . خلاصه در کل زنده گی اش، عشق بااو ست. عشق اوست و او عشق است وعشق از نظر او هم این است که مردم او را با عشق، اشتباه گیرند.
با استناد بر این مورد، هر از گاهی که خواننده (شنونده)، این شعر را می خواند، به نوعی، توجیه و پنداشت همه پذیر زمانی و فرازمانی، برایش دست می دهد؛ یعنی این گونه دید، چون ارزش حسی بیشتر دارد، قدرت فرازمانی بهتری را نیز داراست و باگذشت هر مرحله یی از زمان، نه زمان زده می شود و نه باگذشت زمان می میرد؛ بلکه در طول زمانه ها، زنده گی می کند و زمان آفرین می شود.
ب- کدام شعرهافرازمانی اند؟:
در بخش نخست این نبشتار( عنصر فرازمانی در شعر چیست؟) یاد آور شدم که آنگونه شعر ها ارزش فرازمانی شدن را دارند که محتوای آن ها ، با بافت مفاهیم گسترده در وجود حوادث و دریافت های شاعرانه گره خورده باشد. به تعبیر روشنتر: ارائه مفاهیم و بعد شکل دهی آن به زبان تصویر، باید جنبه ی پذیرش و حضور هرزمانی وفرازمانی برای مخاطب داشته باشد. در این زمینه "حافط" را می توان مصداق ژرف برای اثبات این ادعا دانست. ویژه گی شعر حافظ در این است که بیانش هرگز"زمانزده" نمی شود، یعنی هر گاه بخواهیم دیوان حافظ را بخوانیم، باتفکرو "گلگشت در اندیشه ی حافظ" می بینیم که او باب تازه ای از مفاهیم و شاعرانه را به روی ما می گشاید. ارزش دیگر کار حافظ و شاید هم رمز جاودانگی شعروی در این نهفته است که حافظ هر از گاهی که می خواهد از مفاهیم مختلف زنده گی حرف بزند، مسأله ی زمان را بر گرده ی شعر از لحاظ تقویمی آن سوار نمی کند. درست است که از حوادث و مفاهیم گوناگون زنده گی در برهه ای از زمان متأثر می شود وزمان به عنوان عملی ترین عامل از نظر تقویمی در او تأثیر گذار؛ اما ویژه گی هنر شاعرانه ی او آنست که در قالب مضامین و مفاهیم زمانی محدود نمی ماند، زمان را باخود می کشد، زمان آفرینی می کند وفرازمانی می شود. به تفسیر بهتر، موضوعیت شعرش را گسترش می دهد و بر پیشانی مفاهیم گسترده و مشترک اجتماعی و فردی، مهرجاودانه گی اش را حک می کند:
"شب تاریک و بیم موج گردابی چنین حایل
کجا دانند حال ما، سبکباران ساحل ها"
ویا:
"آسایش دوگیتی، تفسیر این دوحرف است
با دوستان مروت، با دشمنان مدارا"(3)
در شعر امروز هم به نمونه های بارزی از نوع شعرهای فرازمانی برمیخوریم که به منظور رهیابی بیشتر ، با ذکر چند نمونه (4) از کار شاعران امروز، این بحث را دنبال می کنیم:
"مسافران شکیبا، مسافران خموش!
دلم زگردش آرام این قطار گرفت
در ایستگاه حوادث پیاده خواهم شد"(5)
شاعر این سروده،" واصف باختری" ست که با دلتنگی و نفرت از حرکت آرام قطار زندگی، شکوه می کند و حرکت ساکت زندگی و آرامش کسل کننده اش او را خسته ساخته و حادثه به عنوان یک تحول و گریز از این حرکت به ظاهر آرام، نقطه عطفیست که شاعر را به خود می خواند. حادثه در آن حالت یک تحول دینامیک (پویا) است که روح توفانی وی را حادثه پذیر می سازد. محتوای این شعر، دارای مفهوم گسترده است؛ هم تعبیر زمانی می شود، هم فراتر از زمان سیر می کند؛ و هم زمان آفرین می گردد. اگر زمان به معنای تقویمی آن در این شعر حضور در بست می یافت، با گذر زمان، شعر به مرحلۀ فرازمانی (جاودانگی) نمی رسید. اگر این شعر مهر مناسبت ویژه یی را بر پیشانی اش می داشت" زمانزده" می شد، نه "زمان آفرین" و " فرازمانی". اکثر شعرهای مناسبتی، ایدیولوژیک، احساساتی ( نه حسی) و مرحله یی، عاری از عنصر فرازمانی بودن اند که با خوانش یکبارۀ آن، به روشنی این مسأله دستیاب می گردد.
مسأله فرازمانی بودن شعر، یکی از ارزشها و ویژگیهای فراگیر و گسترده در شعر فارسی و در کلیت، در شعر جهان است. یعنی فرازمانی بودن شعر، یک ارزش مجموعی است که صرفاً منوط به شعر فارسی نیست؛ بل در شعر شاعران بزرگ جهان نیز این ویژگی، به نحوی بارزی دریافت می شود.
"پابلو نرودا" شاعر بزرگ جهانی، در توجیه اش از مفهوم انسان،"حرکت"، " باروری" و " تولد" را به عنوان یگانه جانمایه ی هستی مطرح می کند و معنای فرازمانی بودن شعر را با رمز جاودانگی اندیشه مطرح می کند:
" نه زندگی خواهم کرد.
خواهم کرد
بودن را ادامه خواهم داد
اما نخواهم بود اگر در من
دانه از جوانه اش بایستد."(6)
"برتولست برشت" شاعر و نمایشنامه نویش معروف آلمانی، تعبیر جالبی از بیداد دژخیمان عصر در برابر انسان، ارائه می دهد و " سکوت" در برابر بیداد را " جنایت غیر قابل بخشش" می خواند:
" چه زمانه ای!
چه زمانه ای!
که با درخت سخن از تبر، جنایت صعبی ست
مگر نه اینکه در سکوت عنودن
جنایتی ست
غیر قابل بخشش" (7)
در پایان سخن، یاددهانی این نکته لازم است که شعرهای فرازمانی و عنصر فرازمانی در شعر، وابسته به دید فرازمانی شاعر از پدیده ها و حوادث است و در وهله دوم بازتاب آن به عنوان عنصر و ارزش فرازمانی در آیینۀ ذهن مخاطب.
اگر با این شیوه _ که از دید ارزش شناسانه یک ویژگی مثبت در شعر است_عنصر فرازمانی در شعر شکل یابد، به یقین رمز جاودانگی شعر کشف و راز جاودانگی آن در دل زمانه ها و فراتر از زمانه ها جاودانه خواهد ماند.
پانوشت :
1_احمد شاملو، آیدا در آیینه، تهران، انتشارات زمانه، چاپ پنجم، 1372، ص 88
2_نزار قبانی، بلقیس و عاشقانه های دیگر، ترجمۀ موسی بیدج، تهران، نشر ثالث، چاپ دوم، 1380، ص 63
3_حافظ شیرازی، به تصحیح دکتر قاسم غنی و محمد قزوینی، ایران، نشرفروع، چاپ دوم، 1378،ص 1_4
4_استناد به ذکر چند نمونه از شعر شاعران امروز، به معنی نداشتن ارزش فرازمانی در شعر کل شاعران نیست، بل به منظور جلوگیری از طول سخن، صرفاً به چند نمونه اکتفا شد.
5_واصف باختری، در استوای فصل شکستن
6_بازخوانی چهارده صیغه از سلایق دنیا، گرد آورنده و بازسرایی نادر حقی، ایران، نشر نگاه سبز، چاپ اول، ص 11
7_ همان کتاب ص53_54